قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است
نگاه............!!!
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد..نگاهم کرد و در نگاهش هزار شوق عشق را دیدم..نگاهم کردو دل به او بستم..ولی بعدها فهمیدم فقط نگاهم می کرد
سلام
حالم خیلی بد ..سردرگمم..دلم دیگه به هیچ چیز راضی نیست..آسمونم میخواد مثل من گریه کنه نمیتونه..چون حتی ببین چه قدر دنیا نامرد شده که خورشید هم از ابرای آسمون روشو برمیگردونه میدونید دیگه نه آرزویی دارم و نه خواسته ایی نه ................دلم خیلی پر میخوام....................
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 17:53
|
دوستت دارم ..............
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 21:0
|
کفشها.............
تا حالا به کفشات دقت کردی ؟ ۲ عاشق ۲همراه که بی هم میمرن با هم خاکی میشن بدون هم زیر بارون نمیرن
کاش آدما از کفشا یاد بگیرن
کاش آدما از کفشا صداقتو یاد بگیرن
کاش آدما از کفشا وفا مهرو محبت............. نمیدونم هر چی که شماها اسموشو میزارین کاش دنیا این جوری بود و از همه مهمتر دنیایی که پر از نامردی نباشه پر از ساحل ناآروم نباشه پر از.....................
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 19:56
|
بی کسی ........... !!!
چه قدر بده :
تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره
تاگریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه
تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد
تا نمیری کسی نمی بخشدت
تا نمیری نمی فهمه که چه قدر بهش صادق بودی
تا نمیری نمیدونست که فقط او نه که شب و صبح به یاد اون بودی
......................
خدایا حداقل تو بگو این چه دنیایی که من توش پامو گذاشتم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 18:48
|
خسته و بی تاب
من آن رودم که تنها آب دارم
نگاهی خسته و بی تاب دارم
من عشق نور دارم در دل اما
فقط تصویری از مهتاب دارن
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 17:27
|
خیلی سخته ................!!!
خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون اون جشن بگیری خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ایی خیلی سخته که غرورت به خاطره یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر ازدست بدی ............. اما اون بگه : دیگه نمی خوامت
خیلی سخته .........................................
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 19:2
|
زندونی بی کس .............
من تو زندونی غرورت متهم باید بمونم به چه جرمی به چه گناهی لااقل بزار بدونم
حکم من حبس ابد شد بی دلیل و عدل و قاضی میدونم حتی با این حکم دل تو نمیشه راضی
نه تو دستام جونی مونده نه تو این شکسته پایی دلخوشم فقط به این حکم تو نبوده اعدام
این طوری شاید یه روزی وقتی قلبت مهربون شد حکم اعفمو بدی و بهم بگی دیگه تموم شد
من مدافعی ندارم اینو تو خودت میدونی اگر اعفم کنی باور میکنم که مهربونی
اما نه این یه خیال من یه زندونی تنهام بزا حکم آخر تو واسه من باشه اعدام
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 18:23
|
با بودنت جان میگیرم ای هستی من
هر لحظه از رفتن با من سخن گفتی در خلوت شبهام از من وداع افتی همیشه میگویم تا به خانه برگردی در این خزان دل با من چه ها کردی عشق خزانم را هرگز نمی دیدی روزی که میرفتی بهار غم بودی.........
روزی که میرفتی بهار غم بودی.........
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 17:53
|
خیلی وقته .............!
خیلی وقته که چشام خسته شدن از شبای سردو تارو انتظار
خیلی وقته که میخوام گریه کنم شونه هاتو باز برای من بیار
خیلی وقته که دلم پر میزنه برای لحظه های خندیدنت برای
گریه های شبونتون اشکای نقره ایی ............... رو گونتون
عشق همه آدما دروغی دروغی الکی آدمو دلخوش میکنه
بعد از مدتی ازت خسته میشن به تو و عشق تو پشت میکنن
اما باز با این همه دوست دارم نمیتونم از چشات دل بکنم
عزیزم عزیزم یه روزه مردنی هست بزار تو آغوش تو جون بکنم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 21:57
|
اعتماد نکن .............!!
اعتماد نکن به حرفای قشنگ و عاشقونه اعتماد نکن به اون که میگه منتظر میمونه انتظار نداشته باش که تنها با تو باشه و بس ! شک نکن تو مطمئن باش با کسی دیگه هم هست ! هر چی که داری توسینه رو نکن نگو که اینه برای گفتن رازت لبای اون تو کمینه ... به خنده هاش دل نبازی تو با گریه هاش نسازی اینا همش یه فریبه که تورو بگیره به بازی ! مواظب باش که نریزی اشکای ظریفش مطمئن باش که با احساس هیچ وقت نمیشی حریفش هیچ وقت نمیشی حریفش..........
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 20:56
|
و حالا تو به من بگو .............. چرا ؟
پائیز رو دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون اشک دل است اشک را دوست دارم چون گواه دل است دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم و تو را دوست دارم چون بی آنکه بدانم چرا ........... ؟
و حالا تو به من بگو .............. چرا ؟
چرا تنهام گذاشتی . چرا بی کسم کردی . چرا منو از هر چی دنیاست سیر کردی ...........
چرا ............ ؟؟
چرا ............ ؟؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 20:19
|
به یاد داشته باشید.........!
به یاد داشته باشید :
خدا از شما نمی پرسد که خانه تان چه قدر بزرگ بود از شما خواهد پرسید چند نفر رو باروی خوش به خانه تان پذیرفتید.
خدا از شما نمی پرسد چند دوست داشتید از شما می پرسد درحق چند نفر دوستی کردید.
خدا از شما نمی پرسد پوست تان چه رنگ بود اما از شما خواهد پرسیدکه چه خصوصیات اخلاقی داشتید.
از همه مهمتر :
خدا از شما نمی پرسد چه قدر عاشق بودی از شما می پرسد چه قدر قلب بنده هامو شکستی!!
اونوقت که خدا اون بنده هاشو که قلبشونو شکستی در حضورت میاره چه جوری می خوای اونوقت
جواب خدا رو بدی .........................
جواب خدا رو بدی .........................
جواب خدا رو بدی .........................
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 18:52
|
شوق دیدار..........
چه غروب ها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم زیر لب برایت دعا کنم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 18:37
|
دوای درد من..........!!
وقتی شب میرسه آسمون سیاه میشه .......
غم و غصه یه دنیا میشه ..........
وقتی که دستای تو خونمون در میزنه دل من پشت دیوار از خوشی پرپر میزنه.......
تو میتونی غم هامو خاک کنی تو میتونی گونه های خیسمو پاک کنی...........
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 18:34
|
هنر دل شکستن..........؟
تو اینروزا دل بدست آوردن هنر نیست دل شکستن هنر.......!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 17:44
|
عشق حقیقی من ....................... چرا؟
انسان ممکن است بارها عشق را تجربه کند اما فقط یک بار عشق حقیقی اش را پیدا می کند . عشق حقیقی من نیز کسی بود که با دلی پر از امید و قلبی شکسته و سرشار از مهر به سویش شتافتم اما ................
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 18:35
|
هر جا بری پا به پات هستم............
اگر می خواستی قبل از من بمیری بهم بگو که می خوایی یه دوست رو همراه خود ببری یا نه.........؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 18:31
|
چرا..............؟
ای که بی تو خودم تک و تنها میبینم
هر کجا پا میزارم تو رو اونجا میبینم
یادت چشمای تو پر دردو قصه بود
هر کجا من سنگ صبور تو هر کجا من دوای درد بی انتهای تو
پس چرا...........................؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 16:14
|
میخواستم هر چه از تو بگویم نشد. چرا.....................؟؟
تقديم به توگمشده ترين گمگشته من به خداحافظي تلخ توسوگند نشد که تورفتي ودلم ثانيه اي بندنشد با چراغي همه جا گشتمو گشتم درشهر هيچ کس!هيچ کس اينجا به تو مانندنشد لب توميوه ي ممنوع ولي لبهايم هر چه ازطعم لب سرخ تو دل کندنشد هر کسي دردل من جاي خودش رادارد جانشين تودراين سينه خداوندنشد خواستندازتو بگويند شبي شاعرها عاقبت باقلم شرم نوشتندنشد!!!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه شانزدهم تیر 1385 ساعت 16:11
|
افسوس..........
من همیشه همه جا فقط تو را میدیدم .... من همیشه در التهاب دیدارت میسوختم .... من همیشه برایت بهترین ترانه ها رو می سرودم ولی افسوس که ...........
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 21:20
|
چشمان تاریک..........
گریه ام را به چشمان تاریک تو می سپارم نگاهم را به سایه محو زیر باران توبه می کنم غمم را با فریاد تو خاموش می کنم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 17:3
|
اگر میشد سکوت لبهایم با........!!!
اگر میشد سکوت لبهایم با فریاد خاموش تو هم آغوش میشد هرگز آسمان شروع به باریدن نمی کرد
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 17:1
|
واقعا دلم به حال خودمون میسوزه.................!!!
فرشته از سنگ ميپرسه چرا از خدا نميخواي که تورو انسان کنه؟؟؟سنگ ميگه هنوز اونقدر سخت نشدم که انسان بشم!!!!!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 4:5
|
کبوتر با کبوتر باز با باز.........
هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه...
واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه...
براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه...
عاشقه کسي باش که دوستت بداره
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 3:59
|
تنهایی........
اي تنهاي عزيز آنكه در تنهاترين تنهاييت تنهاي تنهايت گذاشت اي كاش كه در تنهاترين تنهاييش تنها كسش تنهاي تنهايش گذارد و من آن تنهای تنها که تو مرا تنهای تنها گذاشتی..........
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 3:57
|
آموختن زندگی از دریا..............
تمام زندگي را از دريا بياموز زيرا براي در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 ساعت 3:37
|
دل شکسته.........
گفتي كه به دل شكستگان نزديكم ما نيز دلي شكسته داريم اي دوست
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 18:18
|
جامه تن.........!!!
آنچه امروز از تن بدر آورم جامه نيست،بلكه پوستي است كه بايد با دستهاي خويش پاره كنم.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 18:16
|
سلام.....!!!
سلام بر معشوق كه چهره اش قمر و چشم او ستاره ي اوست
سلام بر عشق كه قطره قطره ي اشك شبانه چاره ي اوست
به چشم يار سلام كه سوز ما ز نگاه وي و شراره ي اوست
به شب سلام سلام كه هر ستاره ي رخشنده گوشواره ي اوست
سلام بر شبنم كه غنچه بستر و گلبرگ گاهواره ي اوست
سلام بر مادر كه ديده ي همگان عاشق نظاره ي اوست
به كردگار سلام كه خلق عالم و آدم يه يك اشاره ي اوست
به حق سلام كه هر جا طلوع زيباييست نشان نعمت و الطاف آشكاره ي اوست
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 18:32
|
باران.......!!!
باران ببار که دلم هوای یار کرده است......
باران ببار که دلم از این زندگی خسته است
باران ببار که دلم بدون اون رحمی نداره
باران ببار که دلم از نامردیها خسته است
باران ببار که میخوام گریه کنم اما نمیتونم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 18:22
|
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم؟
یادمان باشد که در این بهر دورنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد که اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر چه درخویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آنروز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد:
دگر لیلی و مجنون نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 16:33
|
زیبایی دوستی........
جلوی من قدم برندار شاید نتونم دنبالت بیام...پشت سرم راه نرو شاید نتونم رهرو خوبی برات باشم..... کنارم بیا و دوست باشم..........
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 16:20
|
روزای غریبی..........
اين روزا غروب که از راه مي رسه ، تو دلم غم غريبي مياره
انگار اين دنيا ديگه جا نداره نمي تونه منو تو خودش نگه داره
نمي دونم شايدم من ديگه طاقت ندارم آخه من غريبي رو دوست ندارم
نمي تونم بي بهار ، بدون سلام عليک روزگار روزامو پشت سرم جا بذارم
نمي تونم بدون يه هم نفس ، بدون داشتن يه قناري توي قفس
واسه تنهايي عابراي خسته بي سر پناه
واسه جير جيرکهاي بي گناه
يه حرفی بزنم..................
مي دوني آخه سخته که آدم تنها باشه
آخه سخته که کسي رو داشته باشیو باهات سرد باش سخته وقتي که مي خوان بزارنت توي يه قبر
هيچکسي نباشه که واسه تنهايي خاک قبر تو
يه شاخه ميخک ، با يه گلدون اطلسي ، با يه دنيا پر از دلواپسي
هديه کنه به همه ي روزاي بي کسيت.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 20:47
|
دوست داشتی جای خورشید بودی ؟
دوست داشتی جای خورشید بودی ؟........... همه جا رو از اون بالا می دیدی برای همه نور و انرژی می فرستادی با ستاره هـا و ابرهای آسمون گپ می زدی و ........... ولی همیشه از گرمای خودت عرق می ریختی؟؟؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 20:31
|
عشق ......... راز مقدس!!!
عشق رازی است مقدس . برای کسانی که عاشقند عشق برای همیشه بی کلام می ماند
امابرای کسی که عشق نمی ورزند عشق شوخی بی رحمانه ایی بیش نیست
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 20:22
|
همه محو تماشای چشمان زیبایت...........
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت.!!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 18:27
|
از عشقت همیشه سرشارم.................
بر ماسه ها نوشتم دریای هستی من از عشق تو سرشار.......... این را به یاد بسپار.!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 18:21
|
سایه غریب...........
من سایه ایی غریبی بیش در این روزگار نیستم
غمی در انتهای سینه دارم ...........................
تمام هستی من یه قلب پاک است که آنرا زیر پایت می گذارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 18:20
|
برای کسی که دنیای من..........!!!
ای کسی که نگاه آفتابی ات در تک تک سلول هایم جان می گیرد .
ای کسی که شادی بخش روزهای تیره و بارانی منی .ای کسی که در اوج بی پناهی به قلب شکسته ام سامان دادی و به ژرفای دردهای پنهانم پی بردی.ترا می ستایم ای تنها تویی که با نگاهت عشق را در وجودم شکوفا کردی با حضور تو و با یاد تو زندگی رنگی دیگر می گیرد. نگاه مهربانت روحی تازه به جانم می بخشد و لبخند صمیمی ات خستگی را از تنم بیرون میکند. نگاهت را از من مگیر.من زنده ام به معجزه چشمهای تو
................
................
تا کی باید دوریت و تحمل کنم..........؟؟؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 17:44
|
سکوت خیلی حرفا برای گفتن داره اما...............
سکوت خیلی حرفا برای گفتن داره اما کسی اينجا نیست که صداشو بشنوه.شايد گوشاشو از پنبه پر كرده باشه ،بدون اينكه بخواد بدون اين سكوته كه با زبون بي زبوني ساعت ها ،روزها ،ماه ها فریاد میزنه امان از بی کسی................
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 17:22
|
همه جون و تنم به قربونت...........................
بارونی چشمهای تو آبی آسمونیه آفتابی لبهای تو امشب کجا مهمونیه؟ دریایی نگاه تو عاشق همزبونیه سپیدی دستهای تو به جرم چی زندونیه؟ زردی این روح وتنم پیش پاهات قربونیه
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 20:28
|
کاش.........!!!
کاش می تونستم.........
بانک عشق را به صدا در بیاورم
تاصدای دلنوازش را میشنیدی
و باور میکردی.....................
مرا که این همه بی تاب توام
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 20:8
|
نمیدونم چی شد یاد این شعر افتادم.................؟
ره رو آن نیست گهی کند گهی تند رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 22:31
|
جمله ایی از دوست..........
بيا در کوچه هاي تنگ و غربت براي هر غريبي ساده با شيم اگر نيلوفري ديديم غمگين براي قلب بيمارش بميريم.
کسي نيست بيا زندگي را بدزديم ان وقت ميان دو ديدار قسمت کنيم .
در انتهاي شب هيچ کس يادم نکرد ارزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 21:29
|
وقتی ناراحتم.............
وقتی ناراحتم دوست دارم به نقطه ایی زول بزنم به اون چیزی فکر کنم که ناراحتم کرده
نمیدونم چرا هر موقع به یه نقطه زول میزنم باز.............. چشمای تو که که ناراحتم میکنه!!!!!!!!!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 20:7
|
سرنوشت با ما چه می کنه....................
سرنوشت سه دفعه بهت دروغ ميگه؟! اولين بار وقتي به دنيات مياره... دومين بار وقتي عاشقت ميکنه... سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود و بس
تا کی باید گول این سرنوشت لعنتی رو بخوریم
خدایا.......................................................
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 20:4
|
زیبا مردن عقاب..........!!
میگم عقاب وقتی متوجه میشه که میخواد بمیره شروع میکنه به پرواز!
آنقدر از این زمین لعنتی فاصله می گیره تا اون بالا تو اوج بمیره......ولی
میخوام بدونم عقاب بال داره میتونه به آسمونا بره من که بال ندارم از اون
بالا کی دستامو می گیره تا از این زمین لعنتی راحت بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 17:2
|
آسان تر از آن چیزی که فکرش رو هم میکنی...........
می خوام یه روز عاشق بشی تا ببینی چی کشیدم
با اینکه دلم من هیچ موقع رضا به آزار کسی نیست!
از عشق به جز دلتنگی و غم و غصه چیزی ندیدم
من عاشق سپیده بودم و اما به شب نرسیدم!
اشکی شدم از چشم دنیا آسان فرو کشیدم
آسان آسانتر از آن چیزی که فکرش رو هم میکردم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 16:55
|
از خود گذشتن..........
ازخدانخواه که تو دنیا یه کسی رو داشته باشی! ازش بخواه که تمام دنیای کسی باشی
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 16:49
|
حقیقت چیست ؟؟؟
حقیقت باور تلخی است که گل رویایت را در جوانی پژمرده می کند
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 15:59
|
ماها خیلی کوچک تر از اونی هستیم که فکرش رو میکنیم.............
محو دیدار غرور آسمان بودم و بس که به خاک افتادم
و نوشتم با اشک.......
من در این عالم رنگین همین خاکم و بس
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 15:57
|
کار خیر جواب نداره ولی کار اشتباه همیشه انتقاد داره .....
نیک باشی بدت گوید خلق به که بد باشی و نیکت بیینند !!!!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 15:54
|
خدایا مددی کن............
اه ای خدا اه ه ه ای خدا از توی عمق آسمونا گوش بده به دردمن .........
داری گوش میدی...... می خوام حرف بزنم می خوام یه بار که شده این سکوت لعنتی رو بشکنم
ای خدا خودت به سخن در بیا و بگو چطور حکمتی دیدی که من رو به این زندون غم چرا انداختی
منو چرا که هر جا میرم میخورم به در بسته دری به روم باز نمیشه چرا هر جا یه دلی میشکنه پس
رحم ! محبت ! عشق ! مگه نمیگی اینا رو تو وجود بنده هام قرار دادم پس چراهیچکس این ها رو تو وجود خودش پیدا نمیکنه
یه دلی به سادگی میشکنه مثل شیشه ای
خداحرفی بزن! سخنی بگو ..... گوشت با منه اگه گوشت با منه اون کیه که داره قلبم رو آتیش میزنه
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 21:9
|
آدم سنگ دل.....
سلام خداحافظ ! دیگر برای تو که زنده تر از مایی و برای آدمهایی که از جنس دیوارهای سنگی هستند و برای آدمهایی که تمام زندگی شون رو به چشما...به پایای کسی می ریزند ولی آنقدر مغرور......که پاشون رو راحت میزارن رو قلب کسی انرو به راحتی نادیده می گیرند
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 20:49
|