قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است
ولي من از خجالت چه کنم..........................؟؟
شبهاي دراز بي عبادت چه کنم طبعم به گناه کرده عادت چه کنم گويند خدا گناه را مي بخشد او بخشد ولي من از خجالت چه کنم؟؟؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 20:19
|
پس با تمام وجود فرياد ميزنم ..................................!!
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست.
پس با تمام وجود فرياد ميزنم :
دوستت دارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 17:50
|
چهار شمع ........................!!
چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.»
شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رغبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش کرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد. کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 22:7
|
هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم............................!!
اي کاش مي توانستم نشان دهم که تا کجا دوستت دارم.هميشه در جستجو هستم،اما نميتوانم راهي بيابم.
به آن آني در تو عاشقم،که تنها خود کاشف آنم آني فراتر از تويي که دنيا مي شناسد و تحسين مي کند.آني که تنها و تنها از آن من است.آني که هرگز رنگ نمي بازد و آني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 15:55
|
زیر شکنجه ثانیه ها تاب خواهم آورد تا ...........................!!
هر روز از پنجره به کوچه های تنهایی سرک میکشم تا لحظه آمدنت را جشن بگیرم انتظار آمدنت را دوست دارم وزیر شکنجه ثانیه ها تاب خواهم آورد تا لحظه وصالت را به آغوش کشم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 15:50
|
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟؟
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم .
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 22:59
|
گر نی عشق را بر دل شیدای بی پروا نهی .....................!!
گر نی عشق را بر دل شیدای بی پروا نهی زندگی رادر پی این تک نوا ارزان دهی
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 18:34
|
مارا لایق بدانی یا ندانی دوست دارم...................!!
مارا صد بار از خود برانی دوست دارم.به زنده خیانت هم کشانی دوست دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفـا مارا لایق بدانی یا ندانی دوست دارم.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 21:53
|
شکست شیشه دل ...........................!!
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود .
شکست شیشه دل را مگو صدایی نیست که این صدا به قیامت بلند خواهد شد .
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 18:15
|
و من بیشتر از برگها.................!!
سلامم را می نویسم تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار نازنین من می شود بگویی با چه زبان بگویم که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم این نیلوفری شمع مهربانی های توست من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند و من بیشتر از برگها
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 21:35
|
تو بشی برام بــــهار .........................!!
بهارو میخوام ولی به چه قیمتی؟
فکر میکنی به چه قیمتی؟ آره بهمون قیمتی که وقتی میام بیرونو بهارو بو میکنم وقتی حسش میکنم وقتی با دستام لمسش کنم وقتی ظهنم با هواش مغایرتی نداشته باشه . آره همهء اینا رو میخوام وقتی یارم پیشم باشه و بس دوست دارم همیشه بهاری باشی همیـــــشه. تا وقتی اگر روزی من داشتم پاییز میشدم با دیدن یـــــارم همه چیزو بیاد بیارم و دوباره بشم هوای بهاری و تو بشی برام بــــهارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 21:33
|
میخواهم دردلی کوچک کنم .....................!!
سلام مهربونم! می خواهم بگویم از... می خواهم از عشق سخن بگویم و از صدای سخن عشق می خواهم از شور بگویم و ازدوبارهء سرمستی میخواهم از زیستن بگویم و از دوبارهء آغازیدن . میخواهم از نگاه بگویم و از دوبارهء نگریستن . می خواهم از گام بگویم و از دوبارهء رفتن. می خواهم از راه بگویم واز دوباره ء در راه قدم نهادن . می خواهم ازنجواهای عاشقانه بگویم و از دوبارهء عاشقی . میخواهم. و می خواهم از همه اینها بگویم و از رمزها و رازها. و اززخمهای التیام نیافته درونم . اما دریغا! دریغا که واژه های دلم سنگین شده اند. آنقدر سنگین که در کوله بار هستیم جای نمی گیرند و اما.و اما کدامین ستاره است که راه را نشانم دهد؟!کدامین واژه است که واژه را تفسیر نماید؟!کدامین عشق است که عشق را معنا کند؟!کدامین شور است که سرمستی را بیدار کند؟! کدامین سرگشتگی ، یارای پاسخ به سرگشتگیهایم را دارد. کدامین .... و کدامین...؟؟؟!!....
خدایـــا میدونی که دارم از کی صحبت میکنم پس خودت تو رو به بندگانت مهربونت قسمت میدم که این عشق و امید زندگیمو از من نگیر .
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 21:26
|
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 20:30
|
تو را..................!!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 20:24
|
قلب ناآرام من دنبال تو می گردد.......................!!
با صدای تو قلب من آرام می شود وقتی که نیستی قلب ناآرام من دنبال تو می گردد
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 20:22
|
اما از تو نبریدم ......................!!
وقتی دستهام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تــو دلمو از مال دنیــا به تو هدیه کرده بودم با تموم بی پناهیم به تو تکیه کرده بودم هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم همه رو به جون خریدم اما از تو نبریدم .
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 18:11
|
من امروز قالب وبلاگمو عوض کردم امید وارم خوشتون بیاد اگر قشنگ نیست بگید همون قبلیه باشه منتظر نظرتون هستم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 20:21
|
بوسه ........................!!
بوسه اسم است.چون عمومي است بوسه فعل است.چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است.چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است.چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است.چون 2 نفر را به هم متصل ميکند
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 18:41
|