قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 20:6
|
حرير غمش را کنار بزن مرا مي يابي ..............................!!
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 19:26
|
اشک هایم را کجا خواهی نوشت............................؟؟
با تو هستم ای قلم! تو ای همراه و ای همزاد من سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سر نوشت شعر هایم را نوشتی دست خوش ....اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 19:14
|
منو عزیز دلم.....................................!!
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو من به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو من در اين دنيا دو چيزو ميخوام يكي تو و ديگري خوشبختي تو من اين دنيا رو واسه دو چيز ميخوام يكي تو و ديگري براي موندن با تو.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 18:33
|
اجازه هست..........................................؟؟
اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن؟اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم؟اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی؟اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ستارها اینو میگه که تو اقبال منی؟ اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم؟
بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 18:31
|
دوست دارم که بداني دوستت دارم دوست دارم ..................!!
در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را
ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم دوست دارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 18:8
|
غریبه .......................................!!
نمیدونی دل عاشق اینروزا چه حالی داره اینروزا غمه عجیبی توی قلبم پا میذاره تو شدی خدای عشقم توی قلبم لونه کردی اومدی تو سرنوشتم دلمو دیوونه کردی دلمو دیوونه کردی
غریبه خیلی میخوامت عاشقتم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 18:52
|
و خودت را نيز براي پرستش.....................................!!
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 16:14
|
اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني تنها کسی که تو زندگیم برام یه دنیا ارزش داره و میخوام همه چیمو جولوی پاهاش ارزونیش کنم.


خیــلی میخــوامت 
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 18:1
|
زیباترین قلب .......................!!
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد؟
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهای عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند.
پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد.
در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 17:54
|
و خدا زن را در پهلوی چپ مرد آفريد .........................!!
و خدا زن را در پهلوی چپ مرد آفريد نه از سر او تا فرمانروای او باشد نه از پای او تا لگد کوب اميال او گردد بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد و از زير بازوی او تا مورد حمايت او باشد و از نزديکترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:22
|
در آن موقع تو در آغوش من بودي ..........................!!
شبي خواب ديدم با خدا کنار ساحل قدم ميزنم،رد پاي هردوي ما روي ساحل بود،وقتي برگشتم و به گذشته نگاه کردم ديدم در موقع سختي تنها يک رد پا کناره ساحل است، پس به خدا گله کردم و گفتم:خدايا چرا در موقع سختي مرا تنها گذاشتي؟، خدا لبخندي زدو گفت: بنده ي من, در آن موقع تو در آغوش من بودي
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 16:58
|
تازه می فهمی چقدر کوچیکی..................................!!
میگن خدا وقتی می خواد آدمهارو اندازه بگیره دور قلبشون رو اندازه میگیره نه دور مغزشون رو .نمی دونم چه اندازه ای ام؟فقط می دونم تو این دنیا وقتی سعی می کنی بزرگ باشی،تازه می فهمی چقدر کوچیکی!
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 21:50
|
خیلی حرفه : ...........................!!
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه :
او دوستم ندارد
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 21:49
|
فراموش شدگان ..........................!!
حكايت جالبي است كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنند.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 21:41
|
بستگي به باغبون مزرعه دل داره .........................!!
ثانيه ها را بايد با بذر صداقت كاشت تا دقيقه هاي وفا را برداشت كرد .دقيقه ها را بايد با اشك چشم آب داد تا ساعتهاي پر از احساس جوانه زنند .و وقتي جوانه زدند روزهاي پر بار خاطره را بوجود مي آورند و وقتي روزها شكوفه دادند ، از شكوفه هاي آنها سالهاي داغ عشق به عمل مي آيند .البته همه اينها بستگي به باغبون مزرعه دل داره
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 18:44
|
کاش......................!!
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 18:30
|
در فکر بودم که به یارم چه بفرستم ........................!!
در فکر بودم که به یارم چه بفرستم ناگهان گل گفت مرا بفرست تا مظر زیبایی او باشم گفتم نه .گفت چرا؟ گفتم که یارم از گل ها زیباتر است ناگهان خار گفت مرا بفرست تا خار ی به چشم دشمنان او باشم گفتم نه .گفت چرا؟ گفتم یارم ان قدر مهربان است که دشمن ندارد ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا از صمیم قلب به او بگویم:
...........دوستت دارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:2
|
ای زندگی من...........................!!
ای زندگی من
ای گل بهار من
آن زمان که غم زندگی من را متلاشی میکند به تو می اندیشم به عظمت دریاها قسم به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم. ای زندگی من گل من بگزار در آسمان عشق تو پرواز کنم بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت هستم.
. . . . . . . خیـــلی دوست دارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:28
|
اومدیو با چشمات دلم .........................!!
اومدیو با چشمات دلم رو کردی غارت دیگه برام نمونده یه خواب راحت منو ببر با حرفات به مرز بی نهایت به قصه های خوبه تو کردم عادت غزل خونه چشاتم دیوونه عداتم ببین که خاطر خاطم من خاکه پاتــــم دلمو هی نلرزون قربون یه نگاتم میخوایی بگو ببیرم که جون فداتــم هرروز میگردم عزیزم از باغ یه گل میچینم میام سر رات عزیزم به انتظار میشینم .
خدایـــا خودت این دوریه یارو از بین ببرو عشقمو به من هدیه کن




|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 19:2
|
محبت مثل .............!!هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق ..................!!
محبت مثل سکه مي مونه که اگه بيوفته تو قلک قلب ديگه نمي شه درش آورد اگر هم بخواي درش بياري بايد اونو بشکوني.
هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 19:57
|
چه قدر سخته ..................................!!
چه قدر سخته یارت کنارت باشه ولی نتونی اونو زیاد ببینیش باهاش با یه دل سیر صداشو بشنوی آخه چرا ؟ ولی من میگم خدایـــــا اگر قسمتم اینه که به پاش صبر کنم به پایه همه چیش. پس صبر میکنم تا هر مو قع که خدا بخواد آخه زندگیمه عمرم نمیخوام یه عمر پشیمون بشم

به خاطر اینکه الان ببینمش دیگه یه عمر نبینمش ولی خدا خودت کمکم کن به آرزوم برسم آخه میگن بعد از هر سر بالایی یه سر پایینیه خوشکلیم هست پس خدا خودت سرنوشت منو و

اونطوری که میخواهیم وبه صلاحه مقرر کن

.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:44
|
بگذار بي ادعا اقرار کنم که ..................!!
بگذار بي ادعا اقرار کنم که دلم برايت تنگ مي شود وقتي نيستي دلتنگي هايم را قاب مي کنم. لحظه لحظه غروبي را که نيز دلتنگ تو وچشمان باراني ات مي شوم. قاب مي کنم تا وقتي آمدي نشانت دهم که شايد ديگر تنهايم نگذاري
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:20
|
بياراده متولد ميشويم..................................!!
بياراده متولد ميشويم. بياختيار زندگي ميكنيم. بدون اينكه بخواهيم ميميريم. داريم زندگي مي كنيم و نميتونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه ميرويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ها باقي بمونه.بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:19
|
اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن..................!!
عشق در لحضه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:18
|
باز هم نسیمی از باغ گلم....................!!
در خواب ناز بودم شبي ديديم کسي در مي زند در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر مي زند.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 19:45
|
صورتگر نقاش چین ...................!!
صورتگر نقاش چین رو صورت یارم ببین ماه من رو صورت یارم ببین صورت گر از صورت یارم بگیر گر نتوانستی دست از صورتگری بچین
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:40
|
باز هم نسیمی از باغ گلم....................!!
دبير رياضي بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاهت از مركز قلبم مي گذرد اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش مي كردم تا محلول محبت شود اگر دبير ديني بودم مي دانستم كه بعد از خدا تو را مي پرستم اگر دبير جغرافي بودم مي دانستم كه خوش آب و هوا ترين منطقه آغوش گرم تو است و اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني مي گفتم عاشقتم .
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:44
|
ديگه اونجا جاي من نيست............................!!
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد.از اشك پرسيدم چرا اومدي؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:56
|
قلبم تنها خرابه ي وجود توست........................!!
تقدیم به عزیزترینم :
بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم ، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه ي وجود توست
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:16
|
هیچ موقع تنهات نمیزارم زندگیییییییییییم...........................!!
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست در حمل بار غصه ات با شوق شرکت مي کنم
يک شادي کوچک اگر از روي بام دل گذشت هر چند کوچک باشد آنرا با تو قسمت مي کنم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:25
|
یه باره دیگه میگم که چقدر .......................!!
عاشقونه،صادقونه،بي بهونه بي چک و چونه،تواين زمونه واسه زندگي تو يه خونه واسه سر گذاشتن رويه شونه اندازه تموم گلهاي پونه
میگم :
خیلــی دوست دارم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:20
|
آسمان............................!!
اگر کسی رو دوست داری براش ستاره یا خورشید نباش چون هر دوشون رفتنین . براش آسمان باش که همیشه بالا سرش باشی.
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:7
|
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی..................!!
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی
دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 20:58
|
تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی تو همه لحظه گرم عاشق بودنی ....!!
از دست تو نیست دله من از گریه پر مثله تو طاقت نداره باسه تو هر دم میبره دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن نباشی بی تو باز میمرن میریزن بی تو هر دم میبرن تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی تو همه لحظه گرم عاشق بودنی یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون داره دلمو میبره یه جایی بی نامو نشون اون ستاره همـــون چشمای تو تو آسمـــون داره پرپر میزنه دلم باسه دیدن تو
خیـــلی دوست دارم
تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی تو همه لحظه گرم عاشق بودنی
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 22:53
|
مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم........!!
در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار ٫برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مهشــیدم مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم .
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 21:1
|
دوستت دارم .............................!!
دوستت دارم ........
به چشماني که رنگش رنگ شبهاست ٫به آن نازي که در چشم تو پيداست ٫به لبخندي که چون لبخند گلهاست ٫به رخسارت که چون مهتاب زيباست ٫به گلهاي بهار و عشق و هستي ٫به قرآني که او را مي پرستي ٫قسم تا زنده هستم ٫تو را من دوست دارم ٫ مهشــــیدم
|
+| نوشته شده توسط Ahmad در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 20:59
|